تاريخ : شنبه نهم دی 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد

اصم من اهصان اسط . من و خانواده ام خیلی وغت اسط که توی مهله ایران خانوم اینا زندگی می کنیم ، ولی آقا صفدر قلی و خانواده اش طازح به این مهل آمده اند ...

من طوی همین مدت کم خیلی چیزهای خوب از او دیده ام و توانسته ام کلی اتلاعاط بروز و آفدیت کسب کنم ...



ادامه مطلب...
تاريخ : شنبه نهم دی 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد

نگاهی به ساعت رولنس بدلی 16500 تومانی اش انداخت ...

پنج دقیقه دیگر هم گذشت . از لای موزاییک های لق و لوق روی سقف انگار علف سبز شده بود . و شاید اگر همین علفهای سبز ، زرد و پلاسیده می شدند ، باز سروکله کسی که مؤثر باشد پیدا نشد...



ادامه مطلب...
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد

و تلقین ها شروع شد:

بین پسر ، میری جلو ، یا زل میزنی تو چشاش ، یا سرتو عین اسب می گیری پایین ، رک و پوسکنده بهش می گی دوسِت دارم ... کاری نداره که ... تو از پس گنده تر از ایناشم بر اومدی ... این که چیزی نیس ... بجم ... بجم وقتو از دس نده ...



ادامه مطلب...
تاريخ : دوشنبه ششم شهریور 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد
یکی سیاه ، یکی سفید ، یکی قهوه ای ، یکی هم ابلغ. بعضی ها هم آنقدر به خودشان رسیده اند و این و آن لیسشان زده که معلوم نیست چه رنگی اند. اما همه شان توی یک چیز باهم مشترک اند. خوش تراشند و ترگل ورگل...

ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد

  هنوز یادم هست. اِنگار همین دیروز بود که دیدمش. توی آن خیابان خلوت و سوت و کور که الآن جای سوزن انداختن هم نیست. لخت و عور بی هیچ اِبایی ایستاده بود کنار پیاده رو. توی همان دکه ای که حالا طلافروشی های شهر هم برای داشتنش سر و دست می شکنند...



ادامه مطلب...
تاريخ : شنبه هفتم مرداد 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد
خیلی وقت بود که با برو بچه ها به یک پیک نیک درست و حسابی نرفته بودیم. گفتیم بالاخره تا وقت داریم باید از این جوانی مان استفاده کنیم و لذت ببریم. بالاخره دوران مجردی است و ددر دودور ها و ولگردی هایش...

ادامه مطلب...
تاريخ : شنبه هفتم مرداد 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد

حسابی پکر و دمغ بودم و آه و اوه سوزناک و دل ریش کننده از خودم وِل می کردم. خسته بودم. خسته از همة چیزهایی که دور و برم بود و نمی توانست حتی زره ای از ناراحتی ام را کم کند...



ادامه مطلب...
تاريخ : یکشنبه هجدهم تیر 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد
ابتدا چند ضربه کوتاه و آرام با انگشت اشاره اش به میکروفن زد و شروع کرد:
دوب دوب دوب ... بنام او که همة مان هر چه داریم از اوست. با عرض سلام و ادب خدمت همة حضار محترم، اساتید و بزرگان و ساسیون و رجال بزرگوار. همة شما عزیزان می دانید که ما امروز برای این اینجا جمع شده ایم تا...


ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه ششم تیر 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد
- امان از دست این بزرگترا. این جور موقع ها کفر آدمو در میارن. از همه چیز حرف می زنن اِلا موضوع اصلی. آخه رکود اقتصادی غرب و سیاست و بلبشوی توی جهان و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه، چه ربطی به مجلس خواستگاری داره؟!...

ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه ششم تیر 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد
صبح است. حوالی ساعت ۹، ۵/۹. پیامکی از طرف کریم به مهران می رسد: – سلام مهران جون. کلی گشتم تا تونستم جمله ی معروف هر سالتو از توی نوشته هایی که داشتم، پیدا کنم. بابام گفت یه سری به کلانتری محل بزنی. چند تا کیف قاپو گرفتن. گفت بگم هدیه همونیه که می خواستی اون روز بخریش دیگه؟ درسته؟!...

ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه ششم تیر 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد
صدای عبدالباسط را که شنیدم، تک تکِ موهایم به تنم سیخ شد.سوره کوّرت را می خواند. با آن لحن اندوهگینش. با آن آیات سنگین و وزینش. جلوتر رفتیمو نزدیک حجله ایستادیم.مادرم با لحنی مظلومانه و غمگین گفت: – خدا بیامرزدش. مرد خوبی بود...



ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه ششم تیر 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد

صدای جرینگ جرینگ بگوش می رسد. بنظر از آشپزخانه است. این مادر است که طبق معمول با دستهای ظریفش، ظرفها را شسته و روی آب چکان مخصوص گذاشته تا خشک شوند...



ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه ششم تیر 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد
– هیچ کس منو دوست نداره. هیچ کس بهم اهمیت نمی ده. از تموم دار و ندارم توی دنیا فقط تو یکی برام موندی که اگه خدای نکرده، زبونم لال بری و دیگه برنگردی، حسابی بی کس و تنها می شم...


ادامه مطلب...
تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد

دستهای نازک و کشیده ای دارد. برای تار زدن خیلی مناسب است. انگشتهایی که از هر کدامشان کرور کرور هنر، مثل جواهر می ریزد. اما چه فایده. هر دو سبابه و هر دو شصت، آنقدر پیچ و تاب به لباسهای چرک آلود و حتی تمیز داده اند که دیگر مثل جگر زلیخا می مانند...



ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد

- میگم: دوسِت دارم. میگه: دروغ میگی. دوسم نداری. همین روزاست که بری و منو تنها بزاری. میگم: بخدا قسم راست میگم. به جون خودم. اصلاً به جون خودت که می خوام دنیا نباشه. همیشه پیشت می مونم. کی گفته که میرم. اصلاً کجا رو دارم که برم. اینجا خونمه. زندگیمه. تو همه ی وجودمی. همه ی زندگی منی. همه ی لحظه های حیات بخش منی. حاضرم برات بمیرم. چرا باهام اینجوری میکنی؟ چرا اِنقدر منو اذیتم میکنی؟...



ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 | نویسنده : مسعود قربان نژاد

پولش را داشتم ولی هنوز تصمیمم قطعی نبود.بقول خودم داشتم فکر می کردم؛ بخرم؟ نخرم؟ ؛ ممکن است سقوط کند، شاید هم زیاد شود. با خودم گفتم بهتر است قدمی در بازار بزنم تا بدون دنگ و فنگ اطلاعاتی در موردش کسب کنم. اما نمی دانستم که قرار است خانه خراب شوم...



ادامه مطلب...

اسلایدر

دانلود فیلم